عجب فصل غریبی است این پاییز.تفألی به الفت دیرین به دیوان منوچهری زدم این درآمد:
غرابا مزن بیشتر زین نعیقا
که مهجور کردی مرا از عشیقا...
خوشا منزلا خرما جایگاها
که آنجاست آن سرو بالا رفیقا
ایا لهف نفسی که این عشق با من
چنین خانگی گشت و چونین عتیقا
شما هم تفال به منوچهری را تجربه کنید خصوصا در پاییز
-----------------------------------------------------------------------------------------------
چــــــــار- پا- ره
نبسته ام دهنم را که پر کنی از سرب !
مدام هدیه ی تو زهر و عادت من شرب
و بسته ام کَـت خود را که زحمتت کم باد
شکسته ام قلمم را که کم نگردد قرب
همیشه از دو نفر یکنفر کم آورده است
نبوده اینکه دو تا بخت توأم آورده است
یکی تویی برادر هابیل و سر برآورده
یکی برادر قابیل و سر خم آورده است
تو که به هر که دلت خواست اسم شب دادی
به هر چه منکر ما رأی مستحب دادی!
تویی که بوی تو گهواره را به یاد آرد
چرا مرا به دل آوارگی لقب دادی؟
بگیـــــر این من و این آرزوی بر بادم
بخور که گرمم و تا از دهن نیفتادم
مرا شکسته شکستی ولی الهی شکر
که تکه تکه شد اما نمرد بنیادم
تفنگ و اسب نجیبی است توشه ی راهم
از این میانه تورا ای نجیب! می کاهم
- صبوری و سفر -این رسم ایلیاتیهاست
جز این دوتا بخدا بیشتر نمی خواهم


