| من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل
من و خدا و توّهم،کنار یک ساحل و عقل کشتی من بود تا کمر در گل قُرُق نمی شود انگار این زمین هرگز برای من و خدا، بی توهّمی حایل همیشه می زند و من همیشه می رقصم به یکهزار و یک اکتاو خارج از حامل تمام کل کل من با خدا فقط این بود: چرا تسلسل من تو و تو من باطل؟ مگر نه نقش من و گندم و بهشتت را خودت کشیدی و دادی و کرده ای مشکل! خدا به خنده به من گفت بچه ی آدم همین که زاده شدی از نژاد یک قاتل □ اگر چه از سر من دست بر نمی داری من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل من و خدا و تفاهم به شعر خندیدیم مفاعلن فعلاتن مفاعلن فاعل |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:21  توسط ناصـــــر صـــــارمی
|
برای نخستین پست بهاری ، شعری از رابرت فرنسیس امریکایی ترجمه کرده ام. آغاز خوبی است نه؟
تــــــــــازی
زندگی ، این سگ شکاری
دو رنگ
مِی آید به مرز من ، تا
یا پاچه ام را بگیرد
یا دوستم باشد
قصدش را نمی دانم
زمانی که جهیده است
بر دستهای عریان من
با دندان یا زبان
می مانم در این رهگذر
به تماشای رخدادهای زندگی.
----------------------------------
THE HOUND
Life the hound
Equivaocal
Comes at a bound
Either to rend me
Or to be friend me
I cannot tell
The hound's intent
Till he has sprung
At my bare hand
With teeth or tongue
Meanwhile I stand
And wait the event.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:26  توسط ناصـــــر صـــــارمی
|


