فـــــــراری
گفتم به دارش کشم
ولی نشد
سنگین تر از اراده ی چوب و طناب بود!
گفتم که زنده
به گورش کنم
نشد
دوران جاهلیت و اینسان کشی گذشت.
گفتم به زهر...
نه ، دیدم مقاوم است.
گفتم به تیر خلاصش کنم مگر
دیدم که نه
رویین تن است در عبور تیر.
گفتم نفس بگیرمش اما نفس زنان
گفت ای نفس بریده
من از تو نیستم!
□
زنجیر پاره کرد و
دلم فرارکرد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:35  توسط ناصـــــر صـــــارمی
|


