| من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل
من و خدا و توّهم،کنار یک ساحل و عقل کشتی من بود تا کمر در گل قُرُق نمی شود انگار این زمین هرگز برای من و خدا، بی توهّمی حایل همیشه می زند و من همیشه می رقصم به یکهزار و یک اکتاو خارج از حامل تمام کل کل من با خدا فقط این بود: چرا تسلسل من تو و تو من باطل؟ مگر نه نقش من و گندم و بهشتت را خودت کشیدی و دادی و کرده ای مشکل! خدا به خنده به من گفت بچه ی آدم همین که زاده شدی از نژاد یک قاتل □ اگر چه از سر من دست بر نمی داری من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل من و خدا و تفاهم به شعر خندیدیم مفاعلن فعلاتن مفاعلن فاعل |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:21  توسط ناصـــــر صـــــارمی
|


